محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3399
تاريخ الطبرى ( فارسي )
حمله بردند و دو گروه در هم افتادند . ابن كامل پياده شد پس از آن مهلب برفت و به جاى خود ايستاد و لختى ببودند . آنگاه مهلب به ياران خويش گفت : « يك حملهء دليرانه كنيد كه اين قوم با حمله اى كه آوردند در شما طمع بستهاند . » پس حمله اى سخت آغاز كردند كه قوم پشت بكردند اما ابن كامل با كسانى از مردم همدان ثبات ورزيد . مهلب شعارهايشان را مىشنيد كه : من جوان شاكريم ، من جوان شباميم ، من جوان ثوريم ، و طولى نكشيد كه هزيمت شدند . عمر بن عبيد الله بن معمر به عبد الله بن انس حمله برد و مدتى جنگ كرد آنگاه برفت پس از آن جماعت به يك جا به ابن شميط حمله بردند كه نبرد كرد تا كشته شد . ياران وى ميان خويش بانگ مىزدند : « اى مردم بجيله و خثعم ، ثبات ، ثبات . » اما مهلب به آنها بانگ زد : « فرار كنيد كه فرار مايهء نجات شماست . چرا خودتان را با اين دو برده به كشتن مىدهيد ، خدا كوششتان را به گمراهى برد . » گويد : آنگاه مهلب به ياران خويش نگريست و گفت : « امروز كشتار بسيار از قوم من بود » آنگاه سواران به پيادگان ابن شميط تاختند كه از هم جدا شدند و هزيمت شدند و راه صحرا گرفتند . گويد : مصعب ، عباد بن حصين را با سواران فرستاد و گفت : « هر كه را به اسيرى گرفتى گردنش را بزن » محمد بن اشعث را با گروهى انبوه از سواران كوفه كه مختار برونشان كرده بود فرستاد و گفت : « اينك خونيهاى شما » و اينان نسبت به هزيمتيان سختتر از مردم بصره بودند كه هر يك از آنها را مىگرفتند مىكشتند و اسيرى نمىگرفتند كه او را ببخشند . گويد : از اين سپاه جز گروهى از سواران نجات نيافتند ، پيادگان همگى بجز اندكى نابود شدند . معاوية بن قره مزنى گويد : به يكى از آنها رسيدم و سر نيزه را در چشمش فرو